تبليغاتX
فضـــــــــای من فـــــــــــــی

داستان دو مربع

 

گرافيك و تبليغات شغل شرافتمندانه اي نيست. گرافيست يك جانور حقه باز است. او ياد ميگيرد ميشود با كلوخ، مجسمه ي داوود ساخت. ميشود يك لنگه كفش را به سرويس بهداشتي ربط داد. گرافيست در مفهوم كلي يك خودفروش و برده است و بايد انعطاف داشته باشد تا به شكل لوله شده زير بغل كارفرما و مشتري اين طرف و آن طرف برود.

كارفرما يك مرد مومن است و نماز و روزه اش ترك نميشود، او عزادار و سياه پوش امام حسين است.  مشتري نيز ‹‹حاج آقا››  نام دارد. او جانباز بوده و از دفتر رهبري مي آيد و مملكت نيز كاملاً اسلامي ميباشد. حاج آقا چشمهاي سبزي دارد و چتري هاي جوگندمي اش به يك طرف شانه شده است. ريشش خاردار و نسبتاً بلند است اما برخلاف ظاهرش خوش مشرب و شوخ است. از همان ابتدا كاري ميكند كه همه با او احساس راحتي كنند. به طراح توصيه شده است كه او را تحويل بگيرد و عبوس و خسته نباشد. طراح نيز چنين ميكند. جلوي پاي مصنوعي حاج آقا بلند ميشود و به بذله گويي او ميخندد. حتي تا هشت شب هم مي ايستد تا كار مملكت و نظام روي زمين نماند. حاج آقا به گردن همه ي ما حق دارند. طراح كم كم احساس ميكند كه حاج آقا يكي از بستگانش شده است و زلف الفتي در حال گره خوردن است! البته بيشتر حاج آقا مايل اند اين الفت و دوستي برقرار شود و از آنجايي كه تلفن دفتر طراحي هميشه اشغال است و كار حاج آقا هم بسيار واجب، شماره ي همراه طراح را ميگيرند و فقط زماني گوشي خود را جواب ميدهند كه شماره ي موبايل طراح روي ال سي دي شان بيفتد. حاج آقا دلش براي طراح سوخته است و دور از چشم كارفرما به او توصيه هايي مبني بر ترك آنجا كرده و شركت را به زندان غريفه تشبيه ميكنند. صلاح اين است كه طراح هر چه زودتر خود را خلاص كرده و به جايي برود كه پيشنهاد اكيد حاج آقا است. با حقوقي دو برابر و امكانات بيشتر. حاج آقا شيميايي هستند و در هواي گرم بايد آب خنك به خيكشان ببندند وگرنه خفه ميشوند. ايشان يك همسر قانوني و يك دختر و پسر بزرگ دارند و منزل هر روز تلفن ميكنند و سفارش كاهو و سبزي و گوشت را يادآوري مينمايند. آنها هر شب مهمان دارند... حاج آقا خيلي خسته اند و گاهي اوقات روي صندلي شان چرت ميزنند.  سرشان روي ميز مي افتد و بالاخره بيدار ميشوند. چشمانشان خمار شده با اين حال لبخند را فراموش نميكنند. ايشان بابت زحمتهايي كه ميدهند روزي چند بار از طراح عذرخواهي ميكنند و براي جبران مايل اند طراح را به كلاس يا منزلش برسانند. موفق نميشوند و نا اميدي در مرامشان نيست. حتي روزهايي كه دفتر تبليغاتي از حضور پر برکت ايشان محروم است حاج آقا راهشان را كاملاً كج كرده و اصرار دارند بالاخره طراح را به كلاسش برسانند. طراح از پس او بر نمي آيد و حاج آقا با ماشين درست جلوي پاي او ايستاده و چند بار بوق ميزند. طراح سوار ميشود و طرح لبخند شيريني بر لبهاي حاج آقا نقش ميبندد. حاج آقا دلش به حال طراح سوخته است و به نظرش او بسيار ضعيف و لاغر مي آيد. مچ دست او را ميگيرند و اندازه ميزنند و تأسف ميخورند. بعد انگشتر او را به باد انتقاد ميگيرند. انگشتر خود را كه عقيق اصل است در آورده توي انگشت طراح ميكنند و ميخندند. چند تا سوال انگليسي ميپرسند و  دوباره ميخندند...هنوز چند دقيقه تا شروع كلاس مانده است. حاج آقا هوس بستني كرده اند! و طراح به زحمت ميتواند ايشان را از خر شيطان پايين بياورد. دل كندن هميشه براي حاج آقا سخت بوده است و ميگويند بايد بي خيال كلاس شد. طراح احساس ميكند اوضاع بيشتر از آنچه به فكرش ميرسيده خيط شده است! باز هم طفره ميرود و حاج آقا را از خود ميرنجاند. سر كلاس طراح دلپيچه و حالت تهوع دارد و به سوالات معلم جوابهاي پرتي ميدهد. بعد از پايان كلاس، 9 عدد ميس كال به اسم حاج آقا روي گوشي افتاده است. طراح او را ميبيند كه به عنوان بزرگتر قدم رنجه كرده و تا دم در موسسه براي بردن او آمده اند. و  طراح متوجه است ايشان تا رسالتشان را انجام ندهند كوتاه نمي آيند. حاج آقا باز هم آب ميوه و بستني ميخواهند اما طراح بي ميل و بداخلاق شده است و عمداً چند سوال از همسر مكرمه و فرزندان برومند حاج آقا ميپرسند. اين بار نوبت ايشان است كه طفره بروند و براي فرار از ترافيك به كوچه پس كوچه ميزنند. ايشان احساس تشنگي مفرط ميكنند و جلوي يك دكه ي روزنامه فروشي مي ايستند و بعد از چند دقيقه با يك بطري آب معدني و يك بسته مغز تحمه هندوانه برميگردند. مغز تحمه را براي طراح باز ميكنند و ديگر از دست امتناع او كلافه به نظر ميرسند. طراح حساسيت را بهانه ميكند و قائله ختم ميشود. حاج آقا دنبال لامپهاي كم مصرف براي نصب در دفترشان ميگردند و از چند مغازه سوال ميكنند اما قيمتها به نظرشان غير منصفانه ميرسد و منصرف ميشوند. با اينكه دلشان نمي آيد از طراح دل بكنند اما توقف ميكنند و اشك در چشمهايشان حلقه ميزند. قبل از رفتن چند توصيه ي ديگر دارند مبني بر اينكه بوستان نزديك خانه خطرناك است و آمارش را دارند. طراح بايد شبها خيلي مراقب خود باشد و از آنجا تردد نكند. توصيه ي بعدي با چشمكي همراه است: ‹‹ بين خودمون بمونه ديگه! بهت زنگ ميزنم!!›› طراح به خانه ميرود. دندانهايش را روي هم فشار ميدهد و با نفرت گريه ميكند. جز اينكه بخوابد راه ديگري به ذهنش نميرسد. ساعت 10 شب حاج آقا زنگ ميزنند و از صداي خواب آلود و گرفته ي طراح جا ميخورند. عذرخواهي كرده و مكالمه قطع ميشود. فردا صبح حاج آقا هنوز از رو نرفته اند و طراح در خيابان صداي زنگ گوشي را ميشنود. احتمالا  گوشه اي كمين كرده اند!

   

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 7:21 قبل از ظهر نويسنده نرگس رستمی |

 

 

انيميشن هشت دقيقه اي "پدر و دختر" محصول سال 2000

شاهكار مايكل دودوك دويت

موسيقي: Denis L. Chartrand
نورمند راجر

خلاصه:پدري با دخترش وداع مي كند و مي رود، ولي ياد پدر هيچوقت فراموش نمي شود و دختر هميشه منتظر او مي ماند

http://www.4shared.com/video/K8aXAcpH/Father_And_Daughter.html

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 3:11 بعد از ظهر نويسنده نرگس رستمی |